112- وصال

نوشته شده توسط مدیر وب سایت on . Posted in مقامات معنوی

112- وصال

نکته­ ها

یکی از مقامات، وصول به معنی پیوستن است یعنی سالک به جایی می­رسد که به محبوب و معشوق، اتّصال پیدا می­کند؛ که در این باره سخن و نظرهاست.

*بعضی را نظر این است که هر مقدار انفصال و جدایی سالک از خلق و خودیّت خود شود به همان اندازه در معنی و باطن، وصال پیدا می­شود. پس هر مقدار که از خلق بریده و آداب و سیرت انسان­ها او را نگرفته باشد و سیرت حقّی گرفته باشد به همان مقدار واصل است.

*در واقع گسستن فکر از هرچه غیر محبوب، دلیل پیوستن. چون سالک اضافات را از فکر خود دور کرده  و اضافات هر نوع قیدی است که باید از اندیشه بیرون رود تا اندیشه آزاد گردد و آن­گاه لیاقت وصال پیدا می­کند.

*این اتّصالِ ممکن و واجب، اتّصال محبّ و محبوب و عاشق و معشوق است. چون واجب، نامتناهی است و ممکن، فقیر و متناهی، پس به اندازه فنا و محبّت که به واجب پیدا می­کند اتّصال برای او رخ می­دهد.

*تا سالک خودیّت خود را ببیند و انیّت داشته باشد نمی­تواند به وصال برسد، چون بزرگترین حجاب بین عبد و مولا همین انانیّت است و مانع حقیقی بین بنده و مولاست.

*در اتّصال، توجّه تامّ به معبود است که بنده جز صانع چیزی نبیند، پس اگر بر خاطرش غیر حق بگذرد و در دام اضافات افتد معلوم می­گردد توجّه، تام نیست و قصور در وصول دارد و باید اهتمام بورزد که رشته اتّصال را مستحکم­تر کند.

*عالمان اهل نظر و طریقت در باب اتّصال نوشته­اند، برای همگان یک نوع مصداق ندارد،‌ چه آن­که حال سالکان در بدایت و نهایت با هم متفاوت است و وصول از مشاهده با وصال از روی معاینه و مکاشفه تفاوت دارد. کسی که به مقام فنا نرسیده و کسی که رسیده، درجاتِ اتّصال آنان با یکدیگر مختلف است. لذا آنچه مکتوب کرده­اند، دلیل نیست که شخص واصل حتماً این نوع باشد.

من به غم تو قانعم، شاد به درد تو، از آنک *** چیره بوَد به خونِ من، دولت اتّصال تو(عراقی)

*مقابل اتّصال، انفصال است که جدایی و هجران می­باشد و این حالت برای سالک بسیار دردناک است چرا که همراه قبض و قهر است و از مشاهده جداست.

حافظ دوام وصل میسّر نمی­شود *** شاهان کم التفات به سوی گدا کنند (حافظ)

از آن­جایی که بعضی آثار در اتّصال است در انفصال هم سالک دارای حالاتی است از چشم­براهی، انتظار کشیدن، دست به توسّل و استمداد کردن و ...

*وصول که رسیدن است معنی تقرّب را تداعی می­کند. چون سالک به قرب محبوب رسید از پندارها و مجازها فاصله می­گیرد و فانی در معشوق می­شود. کمترین درجه برای اتّصال، این است که مشاهده او کند، آن­گاه زیبایی و لطافت و شیرینی معشوق، مانع از آن می­شود که به چیزی کمتر از او توجّه کند.

*قنوط و ناامیدی در راه رسیدن به محبوب، مانع این موضوع است که سالک باید متوجّه باشد چه آن­که غفلت از وصول لازمه­اش توقف در مسائل هجران است که از جمله آن، ناامیدی است که نفس به او القاء می­کند که راه دور است، محبوب بزرگ، و به بزرگ رسیدن کار دشواری است و حافظ می­فرماید:«‌شاهان کم التفات به سوی گدا کنند» و...

*وقتی بنده به وصال رسید دیگر در جایِ سختِ گذشته نیست تا ابراز شکایتی شود بلکه کمال ادب را باید مرعی داشت تا از حضور، حضوض پیدا کند و بهره ببرد تا مبادا از بی­ادبی به محرومیت دچار شود.  

*سعدی گوید: « وصول به اختیار نیست بلکه از طرف محبوب اذن وصال داده می­شود.»

نه دستِ با تو در آویختن، نه پای گریز *** نه احتمال فراق و نه اختیار وصول

به تعبیر دیگر، وصال گوهر بسیار گرانبهایی است که نصیب هر کسی نمی­شود. آنکه به آن می­رسد به اختیار خودش نمی­رسد بلکه به لطف و عنایت می­رسد.

*خداوند به یکی از اولیاء اش فرمود:« تجرّد تصل الیّ: مجرّد شو تا به من واصل شوی.»

تجرّد که مقدمه وصال است، برهنه کردن نفس از تعلّقات دنیوی است. تعلقات دنیوی حجاب بوده و انفصال و هجران ایجاد  می­کند. دوام وصل به مقدماتی است که ترک انیّت، شرط است و تجرّد، کلید آن؛ چه آن­که عالم، عالم حضور است و در محضر حق، کسی را می­پذیرند که عاری از هر رنگ و بوی دنیوی باشد. دنیا رأس هر خطیئه و مانع عظیمی است که هر کس بدان مبتلا شد دیگر نمی­تواند پر و بال داشته باشد تا به مقام وصال برسد.

*خواننده­ای تصوّر نکند که وقتی صحبت از وصول می­شود ارتباط جسم با جسم مُراد است، بلکه حضرت حق بری و منزّه از هر نوع عرض و جسم و ماده و طبیعت  است.

اگر وصول منوط به ارتباط تن به تن باشد، پس باید همه آن­هایی که پیامبر و امامان را دیدند اهل بهشت باشند. درحالی که اکثر آنان یا مرتد شدند یا از ایشان کناره­گیری کردند و یا با آنان جنگیدند؛ فقط عدّه­ قلیلی ثابت قدم ماندند و به مقام واصلین رسیدند.

*از رموزات عالم معناست که کار به عنایت است و بنده آنگاه مقبول شود که در سایه عنایت قرار بگیرد؛ اگرچه طلب وصال و آماده کردن اسباب وصول، لازمه طیّ طریق است تا این­که سالک به حق متّصل گردد و به مقصد اعلی برسد.

به وصال دوست گرت دست می­دهد یک دَم *** برو که هرچه مراد است در جهان داری (غزل 445)

پس اگر لحظه­ای وصال یار میسّر شود وقت را باید غنیمت شمرد و باید بدانی که به تمام آرزوهایت رسیده­ای.

*وصل، دیدار است و ملاقات و این در معنی به وحدت و لحوق حقیقی تعبیر می­شود. چون فصل، مانع  و هجر و دوری می­باشد، پس وصل، اتّصال حبیب به محبوب و عاشق به معشوق است. وقتی وصل شدّت گیرد دیگر نسیان بر حبیب وارد آید و به نور حق به شهود محبوب را درک کند. تا خویش را بیند، در فضای فصل باشد، چون خویش را نبیند در وصال باشد.

*بعضی اشارت کردند که میان ظهور و بطون، اتّصال است و این همان وحدت است که در عالم این پیوستگی وجود دارد و به همین اگر گفته شود که اوصاف عبد در اوصاف حق فانی شود میان ظهور اسماء و بطون آن در عبد متجلّی شده و وصول را این معنی فهمیدن آسان تر است.

*بدان که شخص واصل در مقام اتّصال، از جدایی می­ترسد، چرا که بودند کسانی که به مقام وصال رسیدند بعد به هر علّتی به هجران مبتلا شدند. چنانکه بلبل در بهار در وصال است و در تغییر فصل به زمستان دچار هجران می­شود.

هست در قُرب همه بیم زوال *** نیست در بُعد جز امید وصال (جامی)

*شاید سخت­ترین حال آن باشد که انسان نه به وصال می­رسد و نه از هجران نجات پیدا می­کند و در برزخ قرار می­گیرد و   نمی­داند چه می­شود.

دل دردمند سعدی، ز محبّت تو خون شد *** نه به وصل می­رسانی نه به قتل می­رهانی

از دولت وصالش، حاصل نشد مُرادی *** وز محنت فراقش، بر دل بماند باری (سعدی)

*یکی از اشارات مولانا در این است که وقتی خداوند به چشم سر دیده نشود، انبیاء و اولیاء نایب او هستند و آینه صفات اویند و مردم وقتی با آنان بیعت کنند و با ایشان باشند انگار با حق هستند.

اگر خورشید نباشد باید از چراغ استفاده کرد. اگر دیدار معشوق به هر علّتی ممکن نیست نایب و جانشین معشوق، برای وصال، نیک است که در واقع یادگار اوست. اگر زمان گل سپری شد، می­توان به جای آن از بوی گلاب استفاده کرد.

چون که شد از پیش دیده وصلِ یار *** نایبی باید از او مان یادگار  (مثنوی 1/674/669)

حافظ درباره رسیدن به وصال، اشک را مطرح می­کند:

ای حافظ ! پیوسته از دیده اشک بریز، باشد که روزی به وصال یار برسی. (غزل 11)

ای حافظ! اگر در جستجوی رسیدن به گوهر وصال،‌ از اشک دیدگانم دریا بسازم و در آن غوطه بخورم، شایسته است.(غزل 328)

و در جای دیگر جانبازی را مطرح می­کند:

ای حافظ! هر کس که لاف عشق زد و جان بازی نکرد و خواهان وصال یار شد به کسی می­ماند که بی­وضو قصد طواف کعبه دل را کرده باشد. (غزل 30)

و در جایی،گدایی و خاکساری را بازگو می­کند:

منِگداوآرزویرسیدنبه یار!‌چهآرزوی محالودوری استمگر این­که خیالچهرهیاررا درخواب ببینم.(غزل 61)

ای کسی که عاشقانِ روی خورشیدْ گونِ تو، از ذرّه بیشترند! من چه وقت می­توانم به وصال تو برسم که از ذرّه هم ناچیز و    بی­ارزش­ترم؟ (غزل 329)

زاد راهِ حرمِ وصل نداریم، مگر *** به گدایی ز درِ میکده زادی طلبیم (غزل 368)

چون ورود به درون کاخ وصال، امکان پذیر نیست، پس حداقل به خاک درگاه او بسنده می­کنم و می­سازم. (غزل372)

در جایی خون دل خوردن را مطرح می­کند:

حافظ چه نالی، گر وصل خواهی؟ *** خون بایدت خورْد درگاه و بی­گاه  (غزل 418)

خون خوردن کنایه است از غم و اندوه زیاد،‌ که وقت و بی­وقت می­آید.

*سالک برای نجات از رذایل و صفات حیوانی یا باید با ریاضت و جهاد و ذکر و فکر، به تنهایی برخیزد تا آن­ها را از بین ببرد، یا با آتش درون، صفات را به نور یار وصل کند و متّصل باشد تا نورِ یار، آتشِ نفسْ را خموش سازد و وصال او، خارستان صفات را به گلستان صفات تبدیل کند.

تا که نور او کُشد نارِ تو را *** وصلِ او گُلشن کُند خارِ تو را (مثنوی 2/1246)

*تا زمانی که انسان وصل با معشوق است، انگار مرگی در کار نیست و اجل از او دور است. وقتی که سالک در هجران می­افتد انگار مرگ نزدیک است و فاصله­ای با او ندارد. پس کسی که امید به وصال دارد  اگر مرگ او را دریابد، در واقع مرگ به منزله راهزن است و نمی­گذارد سالک به امید خودش برسد.

انگار درس ناامیدی به نقص و تلقین به آن سبب می­شود که سالک در خلوت خانة فراق بنشیند و گاهی مرگ به عنوان قاطع و مانع نزدش جلوه می­کند و این خیال ناصواب است.

*اگر سالک در راه رسیدن به وصال گاهی  به ناامیدی ­برسد، یک­مرتبه خواب و کشف و نسیمی از منزل معشوق به او می­رسد که وصال نزدیک است. در عین ناامیدی، فرح­بخش می­شود و مسرور می­گردد و از ضعف و سستی که در او ایجاد شده بود جان دوباره­ای می­گیرد. این پیام­های وصل، بسیار خرسند کننده و روح فزاست.

درد هجران و عشق است که انسان را از پا درمی­آورد و درمان، وصل دوست است و آن به نغمه و آهنگی که از منزل معشوق رسد از همان زمان مداوا و سرحال می­گردد.

پس انتظارِ منتظر، دولت و بخت و اقبال است. اگر پرنده اقبال به سوی سالک پرواز کند خوش به حالش که یار به او نظر کرده است.

حافظا، گر نروی از درِ او، هم روزی *** گذری بر سرت از گوشه کناری بکند (غزل 189)

*بدان که همه انبیاء و اولیاء برای وصل کردن بندگان به حق آمدند و در این مطلب هیچ شکّی نیست. هرجا اگر بنده­ای نتوانست طیّ طریق کند و بپیوندد و تجدیدی آورد و نیمه کاره ماند، خداوند برای جلب و جذب قلوب آنان انرژی و فیض خاصی را نازل کرده تا تارِ وصال آنان را بنوازد و مجذوب کند و به ناامیدی نیفتند.

در قصّه موسی و شبان، وقتی موسی کلمات ناموزون چوپان را در توصیف حق شنید ناراحت شد و کلمات او را بی­ادبانه شمرد، پس چوپان لباس خود را از هم درید و آهی سوزان برکشید و سر به بیابان نهاد:

وحی آمد سوی موسی از خدا *** بندة ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی *** یا خود از بهر بُریدن آمدی (مثنوی 2/1751)

*بلبلی، گلبرگ خوش­رنگی به منقار داشت و در آن خوشی و سرمستی، ناله­های حزین سرمی­داد. یعنی عاشق در حالی که به وصال یارش رسیده در نهایت عیش و مستی، زار می­نالد.

گفتمش در عین وصل، این ناله و فریاد چیست؟  *** گفت: ما را جلوة معشوق در این کار داشت

(غزل 77)

به بلبل عاشق گفتم: اکنون که به وصال رسیده­ای، این ناله و فریاد برای چیست؟ گفت: جلوه جمال یار، مرا به ناله واداشته است.

*حیرت یعنی سرگشتگی و سرگردانی و در اضافه تشبیهی، حیرت به نهالی نورسته که دائماً در حال رشد است مانند شده است. لذا خواجه در غزل 172 می­فرماید: عشق تو مانند نهال حیرتی است که در عالم کاشته شده است و وصل تو یعنی رسیدن به نهایت حیرت.

چه بسیار کسانی که در حال وصل، غرق شدند و در پایان مبتلای حیرت گشتند. دلی را نشان بده که در راه معشوق، بر چهره، خال حیرت نداشته باشد. آنجا که خیال حیرت بیاید نه وصال می­ماند و نه وصلی و نه واصلی،‌ زیرا وقتی حیرت بیاید همه چیز محو می­گردد و به فنا ختم می­شود. (شاخه نبات ص 433)

*دانسته باش که فراق اگرچه از قهر محبوب است و شخص سالک در فشار هجران قرار می­گیرد امّا به نوعی عدم وصال سازنده است. از طرفی سالک تأدیب می­شود و از طرفی امید به روز وصال، او را دلگرم می­کند. چون به وصال رسید قدر آن را خوب می­داند و نیکو استفاده می­نماید.

به عبارت دیگر فراق قهر به عنوان خشم و غضب و انتقام و کیفر نیست،‌ بلکه نوعی ساختن و آماده شدن و بزرگ گردیدن ظرف وجودی است تا سالک وقتی به وصال یار رسید با پختگی رسیده باشد. « از ناپختگی است که صوفی خروش کند.» اینکه بعضی­ها سال­ها به دنبال وصال مطلوبی هستند ولی چون به مطلوب رسیدند کم کم دلشان را می­زند یا مطلوب از چشم آنها  می­افتد، دلیل بر عدم پختگی در زمان هجران بوده است.

*در خطاب به جانان و معشوق حافظ چنین گوید:

هر دل که ز عشقِ توست خالی            *** از حلقه وصلِ تو برون باد (غزل 107)

کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانه *** که زیر تیغ تو هر دَم سری دگر دارد (غزل 116)

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین *** تا منوّر گردد از دیدارت ایوانم چو شمع (غزل 294)

اگر به کوی تو باشد مرا مجالِ وصول *** رسد به دولت وصلِ تو کارِ من به اصول (غزل 306)

*اگر جزء از کلّ جدا شود به گوشه­ای می­رود و کلّ نیز با کاسته شدن اجزایش ناقص می­شود. البتّه این امر در مورد کل­های معمولی مصداق دارد امّا کلّ معنوی از این قاعده مستثنی است. زیرا این کل با رفتن اجزایش کاستی نمی­پذیرد.

مقوله گسستن و پیوستن به انسان کامل،‌ در قالب کلام نمی­گنجد. انسان دنبال ولیّ خاص و انسان برگزیده الهی است. انسان­ها در طی سلوک به ارشاد انسان­کامل نیازمندند و هرگاه خود را از او جدا کنند قطعاً به سر منزل مقصود نرسند.

در جزء و کلّ معنوی، هر وقت جزء از کلّ جدا شود خودش ناقص می­ماند. (شرح کریم زمانی 3/504)

هیچ عاشق، خود نباشد وصلْ جُو *** که نه معشوقش بود جویایِ او (مثنوی 4393)

اوّل از معشوق جذبه و کشش صادر می­شود و طالب عاشقی می­شود و او را گرفتار خود می­کند و او را به وصال خود در می­یابد. بعد عاشق از درون گرفتار وصل معشوق می­شود و این قاعده از آیات و روایات استخراج می­شود چنانکه اوّل خداوند از ما راضی می­شود بعد ما از او راضی می­شویم. (مائده:119)

معشوق کارش ستر و نهان است و عاشق کارش سر و صدادار است. البتّه در این موضوع قضیه دو طرفی است. فقط در ترسیم این­که کِی این وصال حاصل می­شود جای بحث است و قاعده­ای نیست تا تاریخی اعلام شود. آدم تشنه برای یافتن آب می­نالد آب هم با زبان حال می­نالد که کجاست تشنه­ای که آب را بخورد.

*درباره شمع و پروانه تناسبی که بین این دو است نمادی از عاشق و معشوق است. لذا شاعران و عارفان به این دو اشارات بسیاری دارند.

 حافظ یکی از آنانی است که می­گوید:« دوام وصل میسّر نمی­شود (غزل 196) و به سالکان می­گوید:

غنیمتی شِمُر ای شمع، وصل پروانه *** که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند (غزل 179)

ای شمع! وصال پروانه را غنیمت بدان، زیرا این دیدار تا صبح پایدار نمی­ماند،‌ چون روزگار غم همیشگی نیست و روزگار شادی هم دوام ندارد، پس بنده بین لطف و قهر،‌ قبض و بسط و وصل و هجران منقلب است.

*بعضی­ها در هجران و فرقت، فشار زیادی به آنان وارد می­شود و هر چیزی نمی­تواند آنان را آرام کند مگر درب وصال برای آنان گشوده گردد. چه آن­که دیدار جمال معشوق که وصال است، فشارها و قبض­ها را می­تواند تبدیل کند و آرامش بدهد. یعنی هر مسکنی نمی­تواند راه گشای درد بی­قراری فرقت کشیده شود مگر خود وصال.

*شکایت کردن از یار و معشوق از مسائلی است که نوعاً دامن­گیر عاشقان و سالکان است. (حافظ)

« مکن شکایت گر وصل دوست خواهی.» (غزل 464) شکایت از فشار فراق و هجران است که یک حالت تخلیه برای عاشق پیدا می­شود، کمی سبک می­گردد؛‌ در حالی که « گله از یار نباید کرد »

گِلِه، دلیل بی­قراری و اغلاق طریق و قنوط سالک است، از آن طرف تحمّل فرقت هم بسیار دردمند است.

برای دل­داری، بهتر است این کلام را به خود تلقین کند.

فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب *** که حیف باشد از او غیرِ او تمنّایی (غزل 491)

*بعضی­ها در مناجات و راز و نیاز به حق تعالی و امام زمان (ع) از فراق می­نالند و وصال می­خواهند که در واقع گفته  می­شود که اینان درد وصال ندارند بلکه دردشان مسائل فرعی و جزئی است که آن را به معشوق می­چسبانند و این حوائج و ناله­ها در باطن جنبه دنیایی و تخلیه دارند. ظواهر کلمات، فریبنده و زیباست و آدمی جذب آن­ها می­شود امّا اینان اصل را سپر قرار دادند تا در کنار مسائل فراق مطرح شده و حوائج دنیوی آنان برآورده شود.

*از استاد عارف آیه الحق کشمیری پرسیده شد از این شعر حافظ (غزل 200) کدام قسمت مورد نظر شماست؟

قومی به جِدّ و جهد نهادند وصل دوست *** قومی دگر حواله به تقدیر می­کنند

فرمود:«‌مصرع اوّل»

*بدان که هر چیزی بهائی دارد و قیمتی، مگر وصل جانان که آن را قیمتی نیست. همه چیز در ظرفی می­گنجد ولی پیوند با محبوب که در ظرفی نمی­گنجد و از زمان و مکان خارج است و همه­اش روح و ریحان است، چطور کسی بخواهد مثلاً با دادن چیز گران قیمتی او را بخرد؟ بالاترین چیزها برای یک سالک جان اوست وقتی که او لایق جانان شد.

*از قواعد و قوانین حاکم بر سرگذشت و طبیعت استفاده می­شود که بعد از هر سربالایی سرازیری آید.‌ بعد از ظلمت، نور آید. بعد از فراق، وصال آید. بعد از غم، شادی آید. بعد از عسر، یسر است . بعد از فقر، غنی' آید.

البتّه این قاعده صددرصد برای همگان نیست چرا که در تقلیب احوال و اختلاف نفوس، حضرت حق حکیمانه عطا می­کند یا منع می­نماید. به هر تقدیر هم فراق و هم وصال هر کدام سرآمد و اجلی دارند که تعیین وقت بر کسی معلوم نیست.

حافظ، شکایت از غمِ هجران چه می­کنی *** در هجر، وصل باشد و، در ظلمت است نور(غزل 254)

در مژده وصل گوید:

مژده وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم؟ *** طایر قدسم و، از دامِ جهان برخیزم    (غزل 336)

و در مصرع اوّل غزل 436 گوید: « هرچند که هجران ثمرِ وصل بر آرد.»

*از بهترین مقامات برای یک عارف بالله،‌ مقام وصول است که تعریف آن نه به زبان آید و نه به گفتگو. البتّه کیفیّت هر موضوع معنوی خارج از محدوده حس و تفهیم عموم است. چون که ارباب قلوب و اهل معرفت را در فراق و وصال انظار گوناگونی است، پس نمی­شود در تبیین هر یک از نظرات آنان وارد شد. آن­که در وادی تعقّل و تفکّر است با آن­کس که در وادی محبّت است رشته کاری آنان با هم فرق می­کند، پس وصال و کیفیت وصل به معشوق هم از جهاتی در ترسیم و بیان گوناگون می­شود.